بسم الله الرحمن الرحيم
آرشیو سوالات
جستجو
آمار سایت
بازدیدهای امروز: 146
کل بازدیدها: 308,640
تعداد پرسش‌گر: 180
تعداد سوالات: 445
تعداد سوالات منتظر تائید: 740
در جريان غصب خلافت علاوه بر دو جناح «انصار و مهاجرين» جناح سوّمي وجود داشت که از قدرت روحي و معنوي بزرگي برخوردار بود. اين جناح تشکيل مي‏شد از شخص اميرمؤمنان(ع) و رجال بني‏هاشم و تعدادي از پيروان راستين اسلام که خلافت را مخصوص علي(ع) مي‏دانستند و او را از هر جهت براي زمامداري و رهبري شايسته‏تر از ديگران مي‏ديدند.
اين جناح براي اينکه مخالفت خود را به سمع مهاجر و انصار بلکه همه مسلمانان برسانند و اعلام کنند که انتخاب ابوبکر غير قانوني و مخالف تنصيص پيامبر اکرم(ص) و مباين اصول مشاوره بوده‏است در خانه حضرت زهرا(س) متحصن شده، در اجتماعات آنان حاضر نمي‏شدند. در آن وضعيت وظيفه جناح سوم بسيار سنگين بود. به ويژه امام(ع) که با ديدگان خود مشاهده مي‏کرد خلافت و رهبري اسلامي از محور خود خارج مي‏شود. از اين رو، امام(ع) تشخيص داد که ساکت ماندن و هيچ نگفتن يک نوع صحّه بر اين کار نارواست که داشت شکل قانوني به خود مي‏گرفت و سکوت شخصيتي مانند امام(ع) ممکن بود براي مردم آن روز و مردمان آينده نشانه حقّانيّت مدّعي خلافت تلقّي شود.
پس مهر خاموشي را شکست و به نخستين وظيفه خود که يادآوري حقيقت از طريق ايراد خطبه بود عمل کرد و در مسجد پيامبر(ص) که به اجبار از او بيعت خواستند، رو به گروه مهاجر کرد و گفت:
«اي گروه مهاجر، حکومتي را که حضرت محمّد(ص) اساس آن را پي‏ريزي کرد از دودمان او خارج نسازيد و وارد خانه‏هاي خود نکنيد به خدا سوگند، خاندان پيامبر به اين کار سزاوارترند، زيرا در ميان آنان کسي است که به مفاهيم قرآن و فروع و اصول دين احاطه کامل دارد و به سنّتهاي پيامبر آشناست و جامعه اسلامي را به خوبي مي‏تواند اداره کند و جلو مفاسد را بگيرد و غنايم را عادلانه قسمت کند. با وجود چنين فردي نوبت به ديگران نمي‏رسد، مبادا از هوا و هوس پيروي کنيد که از راه خدا گمراه و از حقيقت دور مي‏شويد».(الأمامه و السياسة، ج 1 ص 11)
امام(ع) براي اثبات شايستگي خويش به خلافت، در اين بيان بر علم وسيع خود به کتاب آسماني و سنّتهاي پيامبر(ص) قدرت روحي خود در اداره جامعه بر اساس عدالت تکيه کرده‏است، و اگر به پيوند خويشاوندي با پيامبر اکرم(ص) نيز اشاره داشته يک نوع مقابله با استدلال گروه مهاجر بوده‏است که به انتساب خود به پيامبر تکيه مي‏کردند.
طبق روايات شيعه اميرمؤمنان(ع) با گروهي از بني‏هاشم نزد ابوبکر حاضر شده، شايستگي خود را براي خلافت، همچون بيان پيشين از طريق علم به کتاب و سنّت و سبقت در اسلام بر ديگران و پايداري در جهاد و فصاحت در بيان و شهامت و شجاعت روحي احتجاج کرد؛ چنانکه فرمود:
«من در حيات پيامبر(ص) و هم پس از مرگ او به مقام و منصب او سزاوارترم. من وصيّ و وزير و گنجينه اسرار و مخزن علوم او هستم. منم صدّيق اکبر و فاروق اعظم. من نخستين مردي هستم که به او ايمان آورده او را در اين راه تصديق کرده‏ام. من استوارترين شما در جهاد با مشرکان، اعلم شما به کتاب و سنّت پيامبر، آگاهترين شما، بر فروع و اصول دين، و فصيح‏ترين شما در سخن گفتن و قويترين و استوارترين شما در برابر ناملايمات هستم، چرا در اين ميراث با من به نزاع برخاسته‏ايد؟»(الأمامه و السياسة ج 1 ص 12)
اميرمؤمنان(ع) در بازستاندن حق خويش تنها به اندرز و تذکّر اکتفا نکرد، بلکه بنا به نوشته بسياري از تاريخ‏نويسان در برخي از شبها همراه دخت گرامي پيامبر(ص) و نور ديدگان خود حسنين(ع) با سران انصار ملاقات کرد تا خلافت را به مسير واقعي خود بازگرداند. ولي متأسّفانه از آنان پاسخ مساعدي دريافت نکرد، چه عذر مي‏آوردند که اگر علي پيش از ديگران به فکر خلافت افتاده، هرگز او را رها نکرده، با ديگران بيعت نمي‏کرديم.
اميرمؤمنان(ع) در پاسخ آنان مي‏گفت: آيا صحيح بود که من جسد پيامبر(ص) را در گوشه خانه ترک کنم و به فکر خلافت و أخذ بيعت باشم؟ دخت گرامي پيامبر(ص) در تأييد سخنان علي(ع) مي‏فرمود: علي به وظيفه خود از ديگران آشناتر است. حساب اين گروه که علي را از حق خويش بازداشته‏اند با خداست.( الأمامه و السياسة ج 1 ص 12 )
اين نخستين گام امام(ع) در برابر گروه متجاوز بود تا بتواند از طريق تذکّر و استمداد از بزرگان انصار، حق خود را از متجاوزان بازستاند. ولي امام از اين راه نتيجه‏اي نگرفت و حقّ او پايمال شد.
براي امام(ع) بيش از يک راه وجود نداشت:
در اين وضعيّت حسّاس امام صبر و سکوت را اتخاذ کردند و از کليه امور اجتماعي کنار بروند و در حد امکان به وظايف فردي و اخلاقي خود بپردازد. در آن اوضاع و احوال که مهاجر و انصار وحدت کلمه خود را از دست داده، قبايل اطراف پرچم ارتداد برافراشته، مدعيان دروغگو در استانها نجد و يمامه به ادّعاي نبوت برخاسته بودند، هرگز صحيح نبود که امام(ع) پرچم ديگري برافرازد و براي احقاق خود قيام کند. امام در يکي از نامه‏هاي خود که به مردم مصر نوشته است به اين نکته اشاره مي‏کند و مي‏فرمايد:
«به خدا سوگند، من هرگز فکر نمي‏کردم که عرب خلافت را از خاندان پيامبر(ص) يا مرا از آن بازدارد. مرا به تعجّب وانداشت جز توجه مردم به ديگري که دست او را به عنوان بيعت مي‏فشردند. از اين رو، من دست نگاه داشتم. ديدم که گروهي از مردم از اسلام بازگشته‏اند و مي‏خواهند دين محمّد(ص) را محو کنند. ترسيدم که اگر به ياري اسلام و مسلمانان نشتابم و رخنه و ويرانيي در پيکر آن مشاهده کنم که مصيبت و اندوه آن بر من بالاتر و بزرگتر از حکومت چند روزه‏اي است کم به زودي مانند سراب يا ابر از ميان برود. پس به مقابله با اين حوادث برخاستم و مسلمانان را ياري کردم تا آن که باطل محو شد و آرامش به آغوش اسلام بازگشت.»( نهج‏البلاغه، نامه 62)
2010-02-23 05:03:35
امکانات سوال
اسم پست الکترونیکی (eMail) عدد را در کادر مقابل بنویسید
 تکمیل (افزودن اطلاعات بیشتر جهت غنای این سوال)
سوال یا تکمله خود را اینجا بنویسید
Design with awdn. 2009 ©